تبلیغات
میزنم فریاد هر چی باداباد

به نام خدا

میزنم فریاد هر چی باداباد
امروز   به وبلاگ  میزنم فریاد هر چی باداباد  خوش آمدید


¿
سه شنبه 4 مرداد 1384

خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می

گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!

سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ...

نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!)

سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان

خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!

سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی

شده! ... (کوران حوادث!)

سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی

پاشون رو هم نگاه نمی کنن!

سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن

اون یه آدم به تمام معناست!

سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه

کور و کچلی می گیره! می دونم!

سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!

سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد
بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)

سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!

سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره!

فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه!

سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می

خواد باشه ، باشه!

سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!

سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!

سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی!

نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد 1384 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در یکشنبه 9 مرداد 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ


¿سارا جون از امروز تمرین
سه شنبه 14 تیر 1384

سارا جون از امروز تمرین كن كه دیگه دلت برای كسی نسوزه.. برای هیچكس.. هیچكس.. هیچكس .. این فرو كن تو اون مخت كه دلت برای هیچ انسانی تو زندگیت نسوزه..حالاهر نقشی كه میخواد داشته باشه..هیچكس.........چونكه اگه قرار باشه دلت برای كسی بسوزه اول از همه خودت ضرر می كنی و ضربه اش رو میخوری.. پس آفرین دخترم گلم این درس امروزه ات و هیچوقت هم فراموشش نكن.. دلت برای كسی نسوزه ..برای هیچكس..

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر 1384 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در - و ساعت -


¿حقایقی تلخ در مورد مردان خوب و بد
دوشنبه 13 تیر 1384

 مردان خوب، زشت هستند.

 مردان خوش قیافه، خوب نیستند.

 مردان خوب و خوش قیافه به جنس موافق تمایل دارند.

 مردان خوب، خوش قیافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

 مردانی كه آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی خوبند، پولدار نیستند.

 مـردانی كه آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی پولدار و خوبند، تصور می كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستیم.

 مردان خوش قیافه و بی پول، بدنبال پول ما هستند.

 مردان خـوش قـیافه، كه آنچنان خوب نیستند و تا حدی به جنس مخالف علاقمندند، تصور نمیكنند كه ما به اندازه كافی زیبا هستیم.

 مردانی كه تصور می كـنـنـد مـا زیـبـا هستـیم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدی خوش قیافه و پولدار هستند، آدمهایی ترسو و بزدل میباشند.

 مردانی كه تا حدی خوش قیافه هستند، تاحـدی خـوب هستند، مقداری پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتی هسـتند، و هرگز اولین قدم را برنمی دارند ( برای آشنایی پیش قدم نمی شوند).

 مردانی كه هرگز قدم اول را برنمیرارند، زمانی كه ما پیشقدم می شـویم، اتوماتیك وار علاقه را در ما از بین میبرند

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1384 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در - و ساعت -


¿علل گرایش برخی دختران به مردان پست فطرت
دوشنبه 13 تیر 1384

1- فـقـدان اعتماد بنفس و عزت نفس خود مردان. مـردان كمرو از آنـكـه بـه دخـتـر مــورد علاقه خود نزدیك شده و احساسش را بیان كنند هراس دارند. امـا هنـگـامــی كه نزدیك دختر مورد علاقه خود نمیشوند و یا احساسشان را برای آن دختر بیان نمیكنند، چـگونه انتظار دارند آن دختر متوجه آن گردد؟ و یا زمانیـــكه برای خودشان ارزش و احترامی قائل نیستند، چگونه انتظار احترام از دیگران باید داشته باشند؟

2- مردان خیلی خوب بدنبال زنان خیلی خوب هستند اما مــعمولا زنان خیلی خوب نیز مانند مردان خیلی خوب كمرو میباشند. اكنون چگونه ممكن است دو فرد كمرو جرات آن را پـیـدا كـنند و بـه یـكدیگر نـزدیك شوند و باب صحبت را بگشایند؟ همین موقع است كه مردان پررو و بی كلاس از راه میرسند و دختر زیبا را از آن خود میكنند.

3- اعـتـماد بنفس پایین خود دختر. دخترانی كه جذب مردان شرور می گـردنـد مـعـمـولا خـودشـان از اعـتـماد بنـــفس پایینی برخوردارند و همین مســـئله سبب می گـردد آنها رابطه هم وابسته ای با مــردان بد برقرار كنند. معمولا به مـردان خـوب اعتـمـاد ندارنـد و به آنــها  خیانت می كنـــند چون می پــندارند لیاقت اینگونه افراد را ندارند و یا رابطه آنها بزودی زود از هم خواهد پاشید. اما به مردان بد اعتماد میكنند و دوسـتـشان می دارنــد چون این مردان مرتبا آنها را تحقیر كرده و بی ارزش بودن آنها را گوشزد میـكنند. برخــی اوقــات دختـــران نــه بخـــــاطر آنــكه به اینگونه افراد دلبستگی دارند به رابطه خود ادامه میدهند، بلكه تحمل این موضوع را نــدارد كه مرد خواهان او نمیباشد و اینگونه میپندارد كه هرگاه فردی وی را طرد كند بی شـك وی بی ارزش است بنابراین می كوشد نظر وی را تغییر دهد

4- امـا خود مردان بد و شرور به خاطر آن كه برای دیگران و احساسات آنها ارزشی قائـل نمی باشند و طوری رفتار می كـــنند كه گویی پادشاه جهان هستند. از طرفی چون به دختران بی اعتنایی میكنند همین عامل بر اساس قانونی كه هرچیزی كه كمیاب باشد مردم بیشتر دنبال آن میروند، دختران بیشتر خواهان آنان می گردند. از طـرف دیــگر آنها زود مایوس نمیشوند و هرگاه دختری آنان را طرد كرد، بدنبال دختر دیگری می رونـد امــا مردان نجیب با شنیدن جواب رد بسرعت مایوس میشوند. از طـــرفی افراد شرور اعتماد بنفس كاذبی را به نمایش میگذارند و یا دست به كارهای مخاطره آمیز میزنند كه همین مسئله دختران را فریب داده و جلب خود می كند. بعلاوه چون افراد شرور چنین به نـظــر میـرسـند كـه از هیچ چیز نمی هراسند و توانایی دفاع در برابر هر فردی را دارند، دختران ترسو و فاقد اعتماد بنفس جذب انها میشوند.

5- خود دختر شرور و لاابالی است. هر كـسی مایـل اسـت بـا هم نـوع خود رابطه برقرار كند. بنابراین جای تعجب ندارد كه اینگونه دختران تنها جذب مردان لا ابالی خواهند شد.

6- برخی اوقات دختران و زنان بر اساس طبیـعتـشان تـمایـل دارنـد مشـكلات و ناراحتی های مردان بدكردار و شرور را حل و فصل كنند و در واقع نقش یك مادر ناجی و پرستار را برای انان ایفا كرده و در واقع فرشته نجات آنها گردند بـهمــین خاط خود را قربانی اینگونه مردان میكنند.

7- مردان نجیب و خوب با تمام ویژگیهای خوبشان معمولا افراد كسل كننده می باشند. آنها دست به كارهای مخاطره آمیز و ماجراجویانه نمی زنند كه دختران را تحت تاثیر خود قرار دهند.

8- دختران سطحی نگر. این گـونه دختران ممكن اسـت بسیـار زیـبـا بـاشـند اما تنها به ظواهر اهمیت میدهند مانند: پول، ظاهر و مقام. آنها تنها میخواهنـد بـه همردیفان خود فخر فروخته و خودنمایی كنند. بنـابرایـن بـا مردی كه دارای ثروت و مقام و یا ظاهر خوبی باشد به هر قیمتی و حتی اگر آن مرد بی شـخصـیـت و لاابـالـــی و بد رفتار باشد رابطه برقرار میكند.

9- بنابراین زیاد خوب بودن هم پسندیده نیست. بـهتر است مـردان خــوب اندكی هم از خود: جرات، اعتماد بنفس، جذبه و ماجراجویی نشان دهند.

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در - و ساعت -


¿به خدا هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر نیست.این چشمان مادرم نیست ولی شبیه چشمای مادرمه مادر دوستت دارم
دوشنبه 13 تیر 1384
 

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1384 و ساعت 07:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در سه شنبه 14 تیر 1384 و ساعت 07:07 ق.ظ


¿دلم برایت می‌سوزد لیلی جان!
دوشنبه 13 تیر 1384

لیلی:

همه می‌گویند وصله ناجورید. مثل لباس گشاد زار می‌زنید به تن هم. چشمانـتان آلبالو ـ گیلاس می‌چیند و هوس را با عشق اشتباه گرفته‌اید. كوس رسوایی عشق شما آبرو برایمان نگذاشته. آنهایی هم كه كاسه داغ‌تر از آش‌اند جار می‌زنند لیلی دسته گل به آب داده؛ بیچاره لیلی!
یك ریز و پشت هم، تگرگ حرف‌هایشان بر سرم سوز می‌زند. نمی‌فهمند؛ هر چه می‌خواهند می‌گویند، نمی‌دانند لیلی بیدی نیست كه با این بادها، یا نه بهتر از آن، تندبادها بلرزد. من به عشق مردانه‌ی مجنون ایمان دارم. تاوان این به ظاهر گناه هم با خودِ خودم.
هرچه باشد من لیلی‌ام. لیلی سراسر شور و احساس، لیلی سوز و گداز، لیلی مجنون. مجنون من هرچه باشد برای من عزیز است و دوستش دارم. به قول مادربزرگ «این علف هرچقدر هم شور، تلخ، بی‌مزه، به دهان بزی شیرین آمده است» ولی چه كنم كه دیگران یا در این باغ نبوده‌اند یا اگر بوده‌اند دچار فراموشی شده‌اند.
از من می‌خواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم، عاقلانه عاشق باشم. اما عشق كه منطق سرش نمی‌شود، یك اتفاق است. این لرزش دلِ بدمصب كه دست خود آدم نیست. اگر بود كه یك قفل بزرگ به درش می‌زدم و كلیدش را در چاه می‌انداختم. گمان می‌كنند تحمل عشق به این راحتی‌ها است؛ نه! بخدا شب و روزم را گرفته، آزارم می‌دهد، اذیت می‌شوم، درد به جانم انداخته. اصلاً اگر اختیار با خودم بود، اول خودم را پیدا می‌كردم بعد مجنون را. اگر این تپش‌های نابجا نبود، این همه در هول و هراس نبودم. شاید اگر می‌توانستم دل سركش را رام كنم آن وقت «عاقلانه انتخاب می‌كردم و عاشقانه زندگی.»
اینها را گفتم كه بدانید می‌‌دانم همه چیز را. به این عشق واقفم، به سختی‌ها و مرارت‌هایش، به رنج و مصیبت‌هایش و... اما باز هم در تب و تاب مجنونم.
دلم برایت می‌سوزد لیلی جان!

 

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1384 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در سه شنبه 14 تیر 1384 و ساعت 07:07 ق.ظ


¿ من نمی‌خوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...
یکشنبه 12 تیر 1384
... هر چی گریه کردم خاله بهاره قبول نکرد و به زور گوشی رو بهم داد تا با دوست پسرش حرف بزنم. من با ترس و لرز به اون پسره گفتم خونه ما زنگ نزنه و قطع کردم؛ ولی خاله خیلی دعوام کرد. اون میگه من امل هستم و می‌خواهد منو اجتماعی کنه. آخه مامانم اینها همشون چادری‌ان... ولی خاله اینها نه! البته خاله بهاره قبلا مثل ما امل بود ولی وقتی دانشگاه آزاد قبول شد و ابروها و پشت لبش رو برداشت خیلی زرنگ شد.
دیشب که تو کوچه عروسی بود خاله چراغ‌ها رو خاموش کرد و روسری من رو هم کشید و با هم کلی برای عروس دم پنجره دست زدیم و شعر خوندیم. خیلی کیف داشت. باد موهامو تکون می‌داد مثل فیلم‌ها. مامانم نفهمید. اون خیلی چیزها رو نمی‌دونه. حتی نمی‌دونه خاله بهاره عکسای "بد" توی کامپیوترم گذاشته. آخه وقتی عمه نسرین اونا رو دید حالش بد شد و گفت "عمه این عکسا خیلی بدن من حذفشون می‌کنم". من ترسیدم نگاه کنم آخه عمه نسرین میگه اگه آدم وقتی تو سن منه عکس بد ببینه یا کار بد بکنه برای همیشه تو ذهنش می‌مونه و عذاب می‌کشه... من دارم می افتم.
عمه نسرین می‌گه من باید شجاع باشم تا بتونم به خاله بهاره "نه" بگم ولی وقتی موهامو می‌کنم زیر مقنعه خاله یه جوری نگاه می‌کنه و من خجالت می‌کشم. از وقتی بهنوش که از من و نازی بزرگتره "عاشق" شده، من همش می‌ترسم. من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم و وقتی بهنوش ما دو تا رو تو خونه نازی گیر میاره و یواشکی برامون حرف می‌زنه همش معنی کلماتی رو که می‌گه ازش می‌پرسم و اون بهم می‌گه "تو چقدر امل و خنگی".
من نمی‌خوام امل و خنگ باشم ولی نمی‌خوام عاشق باشم. آخه از وقتی بهنوش عاشق شده فرخنده خانم، زن آقا مهرداد همسایه‌مون همش گریه می‌کنه و نفرینش می‌کنه. من نمی‌خوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر 1384 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در - و ساعت -


¿قرار ملاقات
یکشنبه 12 تیر 1384

بزبزقندی كه رفت دنبال غذا، شنگول و منگول بی‌توجه به حرفهای حبه‌انگور رفتند پای اینترنت تا با دوست جدیدشون كه می‌گفت یك بزغاله جوانه چت كنند! قبل از برگشتن مامان یك قرار ملاقات برای فردا گذشتند، صرفا برای آشنایی بیشتر!
فردا كه بزبزقندی رفت دنبال غذا آقا گرگه سر قرار منتظر بود!

 

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر 1384 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : سیامک
ویرایش شده در سه شنبه 14 تیر 1384 و ساعت 07:07 ق.ظ